مرا این گونه باور کن .کمی تنها .کمی خسته
خدایا آسان بودن ، دشوار است... "آسانم کن" خداوندا کلام تو بودن دشوار است... "بارانم کن" خدایا ، خداوندا آن نیستم که باید "آنم کن" *
به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می
بندم . من صبورم اما . . . چقدر با همه ی عاشقيم محزونم ! و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم . من صبورم اما . . . بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می
ترسم . من صبورم اما . . . آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند گمونم خیلی وقته عطسه نکردم. می گن وقتی آدم عطسه میکنه یک میلیونم ثانیه قلبش از کار می ایسته. میگن عطسه سلامتی میاره. آرامش می آره. میگن تو داروخونه ها دارویی هست که کمک می کنه عطسه کنی. که کمک می کنه یک میلیونم ثانیه قلبت رو از کار بندازی. می گن وقتی یک میلیونم ثانیه قلبت از کار می افته، شاد و سر زنده می شی. اگه با یک میلیونم ثانیه ، آرامش بدست می آد با ایست دائمی چه لذتی در انتظارمونه. کوله بارت بربند !شاید این چند سحرفرصت آخر باشد!که به مقصد برسیم بشناسیم خدا و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم...هرگز از یاد نبر.من جامانده بسی محتاجم (التماس دعا تو این شبا) وای خدا ...................چرا این قدر ازت دور شدم چرا این قدر دورم چرا خدا.................چرا خدا چرا دستای منو نمیگیری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا ؟؟؟؟؟نکنه تو منو دوست نداری ......نکنه دوست نداری پیشت باشم قسم به همون خدایی که سر به سجده در مقابلش فرود میارم ......اگه بگی دوستم نداری اگه بگی.......من خودمو میکشم......اگه واقعا به این یقین برسم که دوستم نداری من خودمو میکشم ........ نکنه میخوای زجرم بدی خدا خدا خدا..................خدا من از تو هیچی نمیخوام فقط منو از خودت دور نکن همین چیز زیادیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا وقتی توی زندگیم نبود تو رو احساس میکنم احساس میکنم پوچم احساس میکنم هیچی نیستم ......احساس میکنم باید بمیرم ......خدایا این احساس مثل خوره افتاده به جونم بگو که هنوز دوستم داری ......بگو خدایا .....تویی همیشه شنونده ی دردهای من .....توئی همیشه خدای مهربان من توئی همیشه رب من ...اله من.....معبود من .... چرا این قدر اشفته ام این روزا.....................چرا ارومم نمیکنی توی این روزا چرا .................این روزایی که باید................... .....................چرا ارومم نمیکنی زیر چادر شب تنها مانده ام چند روزیست که تنها مانده ام دلم برای آسمان تنگ شده میگردم پی مهتاب مهتاب هم با من قهر است بغضم میشکند اشک ها هم در چشمم نمی مانند قطره قطره ترکم میکنند........اهسته تر ....روی زمین خبری نیست ****************************************************** سلام ترنم خانوم من نمیدونم کی هستی ؟؟؟و نمیشناسمت....اما خوب میدونم که خیلی به دعا احتیاج داری که اومدی خواهش کردی که حتما یه پست بزارم و از همه بخوام که برات دعا کنن منم حتما برات دعا میکنم .....و از همه شما که این پست رو میخونید هم خواهش میکنم برای ترنم خانوم دعا کنید گرچه کاش به کسی میگفتی که دعاش مستجاب بشه اما من....... به خوب کسی نگفتی با این که میدونم دعام مستجاب نمیشه اما برات دعا میکنم دعا میکنم هر مشکلی داری حل بشه ********************************************* سلام به همه از همه شما که با نظراتتون منو خوشحال میکنید ممنونم اما فکر میکنم بعضی از شما خوانندگان عزیز منو با یه نگار دیگه اشتباه گرفتین شاید چون ادرس وب اون همین بوده اگه همین بوده پس شاید وبلاکش رو حذف کرده باشه چون من تازه اومدم و کسی رو نمیشناسم ************************************ به هر حال از همتون ممنونم استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب چقدر زمونه بی وفاست نمی دونم خدا كجاست یكی بیاد بهم بگه كجای كارم اشتباست گاهی می خوام داد بكشم اما صدام در نمیاد که بگم آخه خدا چرا دنیا به آخر نمی یاد ؟






دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."
لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال هم به كارش نمیآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش ميدرخشيد، اما میترسيد حركت كند، میترسيد راه برود، میترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايدهای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد میتواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ...
اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمیشناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگی كرد.
فردای آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.
امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟

به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند
.بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين
ليوان چقدر است ؟
شاگردان جواب دادند
50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ..........
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ،
نمي دانم دقيقا' وزنش چقدراست .
اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب
را چند دقيقه همين طور نگه دارم ،
چه اتفاقي خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند
: هيچ اتفاقي نمي افتد . استاد پرسيد
:خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ،
چه اتفاقي مي افتد ؟ يکي از شاگردان
گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد.
حق با توست . حالا اگر يک روز تمام
آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد ديگري جسارتا' گفت :
دست تان بي حس مي شود .
عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند
و فلج مي شوند . و مطمئنا' کارتان
به بيمارستان خواهد کشيد .......
و همه شاگردان خنديدند . استاد گفت :
خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت
وزن ليوان تغييرکرده است ؟ شاگردان
جواب دادند : نه
پس چه چيز باعث درد و فشار روي
عضلات مي شود ؟ درعوض من چه
بايد بکنم ؟
شاگردان گيج شدند .
يکي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد.
استاد گفت :
دقيقا' مشکلات زندگي هم مثل همين است .
اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد
اشکالي ندارد .
اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد ،
به درد خواهند آمد .
اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ،
فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري
نخواهيد بود. فکرکردن به مشکلات زندگي
مهم است . اما مهم تر آن است که
درپايان هر روز و پيش از خواب ،
آنها را زمين بگذاريد. به اين ترتيب
تحت فشار قرار نمي گيرند .
هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد
و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله
و چالشي که برايتان پيش مي آيد ، برآييد!
پس همين الان ليوان هاتون رو زمين بذاريد
زندگي کن....
زندگي همينه


